خرید بک لینک

شیرین زبونیا

اینجا برام مثل یه دفتر خاطرات میمونه گاهی با خوندش احساسات گذشته یادم میاد و از خودم خنده ام میگیره گاهی با خودم فکر میکنم چه روزهایی رو گذروندم چه خوبه که آدم اطلاعات خاطره هاشو به یاد داشته باشه
بعد از اون کرونای لعنتی حافظه منم ضعیف شده
جانای مامان سه ساله و با شیرین زبونیاش و فکرای عجیب غریبش منو به وجد میاره نمیدونم بعضی وقتا با خودش چی فکر میکنه چی تو فکر کوچیک و قشنگش میگذره ؟دنیا رو چطور میبینه؟
چند وقت پیش با آقای پدر رفت سلمونی و موهاشو کوتاه کرد حالا چند روز پیش بهم میگفت مامان من چرا اینجوریم گفتم چه جوری عزیز دل مامان گفت چرا من مو ندارم پسر شدم

یا اینکه بهم میگفت پیرا میرن پیش خدا گفتم آره عزیزم گفت نه نه هم پیر شده (عمه بابام) بره پیش خدا

برچسب: نویسنده: مانی اسدیان تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 7:38

صفحه بندی